مولانا محمد بن احمد بيغمى
25
داراب نامه ( فارسى )
پس فرخزاد اسباب راه تمام راست كرد . چون شب درآمد آن شب در خدمت فيروز شاه بود . غلامان و خدمتكاران كه ملازم حضرت بودند ، ايشان را اجازت دادند كه از پيش ايشان پراگنده شدند . چون از شب يكى نيمه گدشت ، آن دو جوان سوار شدند . فيروز شاه با چشم گريان و دل بريان ، كه از پدر و مادر جدا ميشد و بناكام و بناچار از پى دل ميشد . لشكر عشق بر عرصهء دل و صحن ضمير شاهزاده تاختن آورده ، و در كورهء تنش آتش قلق و بىقرارى برافروخته ، و در اندرون سينه رايت مهر و شوق برافراشته ، در فراق مادر و پدر ميگفت . بيت : چون خواهم رفت بىتو چندين منزل ؟ * كز دست شدم هم بنخستين منزل ! بعد از شيون بسيار و درد دل بىشمار لشكر غم بحريم جان شتافته و آب ديده تموج شعلهء سينه به اوج رسانيده . شعر : يك سينه و صد هزار شعله * يك ديده و صد هزار باران غم فراق ياران و دوستان و پدر و مادر كه سرمايهء شادمانى و حاصل زندگانى و عمدهء استظهار و مادهء افتخار بودند ، گداشته و در پى دل و آرزو گريان و نالان مىرفت و ميگفت . بيت : چشم آب چكان شد از فراق ياران * چون دامن خيمها بروز باران فيروز شاه با فرخزاد گفت : اى برادر ما را نوعى بايد كردن كه به هيچ آبادانى كه در حوالى اين شهرست نرويم كه مبادا كه ما را بشناسند و نگدارند . پس راه راست نمىرفتند . سر در بيابان نهاده ميرفتند ، و در راه صيد مىكردند و گوشت صيد كباب مىكردند و مىخوردند و ميرفتند . هر روز بمنزلى و هر شب بمرغزارى و هر دم بچشمهسارى ، تا چند منزل برفتند و خيلى بيابان و دشت و كوه قطع كردند . گفتند : اكنون از حدود ايران شهر گدشته باشيم ، اكنون ما را همراهى و همسفرى بايد كه بدانيم كه بكجاييم و چون بايد رفتن ؟ كه راه بىهمراه و خانه بىهمسايه نه نيكست كه گفتهاند : « الرفيق ثم الطريق و الجارة ثم الدارة » .